|
مگر ای
غنچه ز تاراج خزان با خبری ؟ که چنین
سر به گریبانی و خونین جگری شوق زلف و
رخ یاریست , مگر در سر تو که چو من روز
وشب ای باد صبا دربدری از پریشانی
دل , پیش تو ای زلف نگار شکوه آوردم
و دیدم , که تو آشفته تری سحر از
دست تو بس آه , که بر چرخ رود حذر ای
آینه رخسار , ز آه سحری تو و آن
طره دلکش , من و آشفته دلی تو و آن
روی پریوش , من و دیوانه گری تو و سیر
چمن و شادی و فارغبالی من و کنج
قفس و , حسرت بی بال و پری وای , کز
ناله ثمر نیست , بجز بی تابی آه , کز
آه اثر نیست , به جز بی ثمری هیچ از
آزادگی و راستی ای سرو – تورا ثمری هست
در این باغ , به جز بی ثمری ؟ عشق را
بین , که برآرد ز پس پرده ی چند اشک غماز
مرا , تا که کند پرده دری ای صبا
مژده ی دیدار رساندی به نسیم
تا بدرد نا امیدی مانده ام دانسته ام قدر آن ذوقی که دل در انتظار یار داشت ...
ناله هاي گل وحشي ، پشت يك جنگل تاريك هق هق عابر تنها ، ته يك كوچه باريك باغچه روشن خورشيد ، چشم براه سايه گل حرف سنگيني كه هيچوقت ، رد نمي شه از دل پل من يه بغضم ،بغض كهنه، يه نفر كه گم مي مونه يه نفر كه از رو برگه ، شعر دلتنگي مي خونه رقص گلبرگ ترانه ، توي مهموني كابوس نعره نارس شعله ، پاي تك درخت فانوس من يه بغضم ،بغض كهنه ، يه نفر كه گم مي مونه يه نفر كه زندگيشو ، پشت ذهنش مي سوزونه يه نفر كه پشت كوچه ، سايه غنچه رو دزديد تو دل تار يه بن بست ، از هراس شب نترسيد يه نفر كه قلب تنهاش، پر آواز سكوته اما تو جنگل تاريك، از كسي چيزي نپرسيد
نمی دانم چه می خواهم خدايا ، به دنبال چه می گردم شب و روز
آغاز من تو بودی و پایان من تویی آرامش پس از شب توفان من تویی حتی عجیب نیست که اوج شک وشطح زیباترین بهانه ایمان من تویی احساسهایی از متفاوت میان ماست آباد از توام من و ویران من تویی آسان نبود گرد همه شهر گشتنم آنک , چه سخت یافتم :" انسان " من تویی پیداست من به شعله تو زنده ام هنوز در سینه من , آتش پنهان من تویی هر صبح با طلوع تو بیدار می شوم رمز طلسم بسته چشمان من تویی هر چند سرنوشت من و تو دوگانگیست تنهای من ! نهایت عرفان من تویی...
ای که دور از تو چون مرغ پرشکستهام
اگر کشد خصم به زور از کف من دامن دوست چه کند با کشش دل که میان من و اوست ؟
"خانه دوست کجاست ؟ " در فلق بود که پرسید سوار آسمان مکثی کرد رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت : " نرسیده به درخت , کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است . می روی تا ته آن کوچه که او پشت بلوغ , سر بدر می آورد , پس به سمت گل تنهایی می پیچی , دو قدم مانده به گل , پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد . در صمیمیت سیال فضا , خش خشی می شنوی : کودکی میبینی رفته از کاج بلندی بالا , جوجه بردارد از لانه نور و از او میپرسی خانه دوست کجاست ؟"
آخر زکفت جام ستم نوشیدم وز بزم تو دامن طرب درچیدم روزی که به کشتنم کمر می بستی کاش از تو گناه خویش می پرسیدم |
درباره وبلاگ![]()
آنکس که درد عشق بداند
خانه
|