تبليغاتX
یوحنای مجنون


 

مگر ای غنچه ز تاراج خزان با خبری ؟

که چنین سر به گریبانی و خونین جگری

شوق زلف و رخ یاریست , مگر در سر تو

 که چو من روز  وشب ای باد صبا دربدری

از پریشانی دل , پیش تو ای زلف نگار

شکوه آوردم و دیدم , که تو آشفته تری

سحر از دست تو بس آه , که بر چرخ رود

حذر ای آینه رخسار , ز آه سحری

تو و آن طره دلکش , من و آشفته دلی

تو و آن روی پریوش , من و دیوانه گری

تو و سیر چمن و شادی و فارغبالی

من و کنج قفس و , حسرت بی بال و پری

وای , کز ناله ثمر نیست , بجز بی تابی

آه , کز آه اثر نیست , به جز بی ثمری

هیچ از آزادگی و راستی ای سرو – تورا

ثمری هست در این باغ , به جز بی ثمری ؟

عشق را بین , که برآرد ز پس پرده ی چند

اشک غماز مرا , تا که کند پرده دری

ای صبا مژده ی دیدار رساندی به نسیم

نفست باد معطر , که عجب خوش خبری

+نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت13توسط هاله | |




تا بدرد نا امیدی مانده ام دانسته ام


قدر آن ذوقی که دل در انتظار یار داشت ...


+نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت15توسط هاله |



ناله هاي گل وحشي ، پشت يك جنگل تاريك

هق هق عابر تنها ، ته يك كوچه باريك

باغچه روشن خورشيد ، چشم براه سايه گل

حرف سنگيني كه هيچوقت ، رد نمي شه از دل پل

من يه بغضم ،بغض كهنه، يه نفر كه گم مي مونه

يه نفر كه از رو برگه ، شعر دلتنگي مي خونه

رقص گلبرگ ترانه ، توي مهموني كابوس

نعره نارس شعله ، پاي تك درخت فانوس

من يه بغضم ،بغض كهنه ، يه نفر كه گم مي مونه

يه نفر كه زندگيشو ، پشت ذهنش مي سوزونه

يه نفر كه پشت كوچه ، سايه غنچه رو دزديد

تو دل تار يه بن بست ، از هراس شب نترسيد

يه نفر كه قلب تنهاش، پر آواز سكوته

اما تو جنگل تاريك، از كسي چيزي نپرسيد

+نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت11توسط هاله | |



نمی دانم چه می خواهم خدايا ، به دنبال چه می گردم شب و روز


چه می جويد نگاه خسته من ، چرا افسرده است اين قلب پرسوز

ز جمع آشنايان می گريزم ، به كنجی می خزم آرام و خاموش

نگاهم غوطه ور در تيرگيها ، به بيمار دل خود می دهم گوش

گريزانم از اين مردم كه با من، به ظاهر همدم و يكرنگ هستند

ولی در باطن از فرط حقارت ، به دامانم دو صد پيرايه بستند

از اين مردم كه تا شعرم شنيدند ، برويم چون گلی خوشبو شكفتند

ولی آن دم كه در خلوت نشستند ، مرا ديوانه ای بدنام گفتند

دل من ای دل ديوانه من ، كه می سوزی از اين بيگانگی ها

مكن ديگر ز دست غير فرياد ، خدا را بس كن اين ديوانگی ها


+نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت16توسط هاله | |


 

آغاز من تو بودی و پایان من تویی

 آرامش پس از شب توفان من تویی

حتی عجیب نیست که اوج شک وشطح

زیباترین بهانه ایمان من تویی

احساسهایی از متفاوت میان ماست

آباد از توام  من و ویران من تویی

آسان نبود گرد همه شهر گشتنم

آنک , چه سخت یافتم :" انسان " من تویی

پیداست من به شعله تو زنده ام هنوز

در سینه من , آتش پنهان من تویی

هر صبح با طلوع تو بیدار می شوم

رمز طلسم بسته چشمان من تویی

هر چند سرنوشت من و تو دوگانگیست

 

تنهای من !

 

نهایت عرفان من تویی...

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت10توسط هاله | |


 

ای که دور از تو چون مرغ پرشکسته‌ام
بی تو در باغ غم، منتظر نشسته‌ام
می‌نویسم امشب از صفای دل، نامه‌ای پر آرزو برای تو
که به دیدنم بیا، دور از این بهانه‌ها
تو طنین شعر عاشقانه‌ای
همچو روح شادی زمانه‌ای
تو بیا که بشکفد به لبم ترانه‌ای
چه شود گر بدهی جواب نامه‌ی مرا
بنویسی دو سه جمله با کلام بی‌ریا
که در آن‌جا ز خیال من نمی‌شوی رها
پس از این هم نبری به عشق دیگری تو راه
می‌نویسم امشب از صفای دل
نامه‌ای پر آرزو برای تو
که به دیدنم بیا
دور از این بهانه‌ها…


 

 

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت13توسط هاله | |


 

اگر کشد خصم به زور از کف من دامن دوست

چه کند با کشش دل که میان من و اوست ؟

 

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت10توسط هاله | |


 

"خانه دوست کجاست ؟ " در فلق بود که پرسید سوار

آسمان مکثی کرد

رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت

به تاریکی شن ها بخشید

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت :

" نرسیده به درخت ,

کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است

و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است .

می روی تا ته آن کوچه که او پشت بلوغ ,

 سر بدر می آورد ,

پس به سمت گل تنهایی می پیچی ,

دو قدم مانده به گل ,

 پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی

 و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد .

در صمیمیت سیال فضا , خش خشی می شنوی :

کودکی میبینی

 رفته از کاج بلندی بالا , جوجه بردارد از لانه نور

و از او میپرسی

خانه دوست کجاست ؟"

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت14توسط هاله | |


 

آخر زکفت جام ستم نوشیدم

 وز بزم تو دامن طرب درچیدم

 روزی که به کشتنم کمر می بستی

کاش از تو گناه خویش می پرسیدم

+نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت22توسط هاله | |


 

 از من رميده ئي و من ساده دل هنوز


بي مهري و جفاي تو باور نمي كنم


دل را چنان به مهر تو بستم كه بعد از اين



ديگر هواي دلبر ديگر نمي كنم

+نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت13توسط هاله | |